پایان نامه با کلمات کلیدی سلسله مراتب، واقع گرایی

تأثیر نیستند » …. « این فرصت را داشتم تا در کلاس هایی شرکت کنم که موارد کلیشه ای ثابتی به تمام معنا همه گیر بود ، مانند این که همۀ افراد کلاس یا حتی مدرسه با تکیه کلام ، یا جمله ای خاص یا حرکتی تسخیر شده بودند »59. از نظر روما ، تقلید از نقاشی های کودکان بزرگتر و بررسی تصاویر ، این امکان را به کودک می دهد تا ذخیره ای از تصویر ظاهری شئ را برای خود مهیا سازد که جستجوی کودک در شباهت ها را تقویت خواهند کرد .
همان طور که عنوان اثرش یعنی « زبان گرافیکی کودک » نشان می دهد ، روما نقاشی را شکلی از زبان می داند . در روند تکامل نقاشی ، خطوط در ابتدا ارزشی بارز و اندیشه پردازانه دارند . برای مثال ، خطوط کشیده شدۀ درهم و برهم بر روی کاغذ ، شخصی را نشان می دهند . کودک می گوید که چه چیزی را ترسیم کرده است . به تدریج ، این خطوط گرایشی توصیفی را به عهده می گیرند و برخی شباهت های ظاهری را رعایت می کنند . اکنون کودک این دغدغۀ فکری را دارد که تا حد امکان از شئ ترسیم شده توصیف گرافیکی ارائه دهد ولی این توصیف برای آنکه بتواند به تنهایی مفسر باشد ، بیش از حد خلاصه شده ، کلیشه ای و ناقص است و تنها با کمک زبان شفاهی معنای کامل خود را می یابد . نویسنده ، نقاشی و زبان را کاملاً مرتبط با گفتار و حرکات سر و دست نقاش کوچک تعریف می کند . به وسیلۀ زبان طراحی ، کودک ایده های خود را بیان و به وسیلۀ چند خط ، طرح های کلی ساده شده را مشخص می کند و صحنه را می سازد . در نقاشی به گونه ای ساده ، تنها جزئیات قابل توجه داستان نشان داده می شود ، به نحوی که ، بدون گفتار شفاهی که همراه آن است ، نقاشی به قدر کافی کامل نیست تا به تنهایی قابل تفسیر باشد . زبان طراحی مفهومی ناقص دارد که باید تمامیت خود را در توضیح شفاهی جستجو کند . به تدریج ، زبان طراحی با تکیه بر مشاهده ، به سمت نقاشی و تصویر پیشرفت می کند .
روما مشاهده کرد که در برهه ای از زمان ، کودک آنچه را که می خواهد ترسیم کند را از قبل بیان نمی کند ، این خط است که به طور اتفاقی بر روی کاغذ کشیده شده است و پایه ای برای تجسم می شود . کودک خطوط را بدون هدف فیگوراتیوی ( تصویری ) از پیش تعیین شده ترسیم می کند ، شباهتی ” تصادفی ” میان طرح خود و شئ مورد نظر می یابد و اعلام می کند که آن شئ را کشیده است . مشاهده خواهیم کرد که لوکه این مرحله را مرحلۀ واقع گرایی تصادفی می گوید .
در آخر خاطر نشان می کنیم که بسیاری از نویسندگان این دوره ( سولی 1896 ، لامپرشت 1906 ، لوکه 1930 ) کمابیش از هواداران نظریۀ قوانین بیوژنتیکی 60 بودند و تلاش می کردند تا زمینۀ گرافیک را اعمال کنند .

2. از مطالعات پیشگامان چه نتیجه ای می توان گرفت ؟

به خاطر خواهیم سپرد که این بررسی ها کندی روند تکامل نقاشی را مابین سنین سه تا دوازده سالگی و نیز دشواری برای دستیابی به پرسپکتیو را ثابت می کنند . که البته اگر پرسپکتیو موضوع سیستماتیک نباشد . نویسندگان به این موضوع اشاره کرده اند که پیش از نقاشی حیوانات ، نقاشی آدمک بسیار رایج است و تلقین این دو موضوع در نقاشی سوارکار بر روی اسب خود مشهود است . سولی این دو نقاشی مأنوس برای کودکان را نوعی عادت گرافیکی واقعی می داند . مشخصه های بارز نقاشی ها آشکار شده اند ، به خصوص کشف شباهت های تصادفی در اولین نقاشی ها ، حضور شفاف سازی ها ( دومین پای سوارکار یا افراد داخل خانه ) و هم سطح سازی ها ( چرخ های گاری یا دیوار های خانه ) که ما را به نقاشی های اولیه هدایت می کنند . خطوط ترسیم شدۀ مخصوص به آدمک ویژگی خود را دارند . مثلاً در آدمک بچه قورباغه ای یا آدمک بدون تنه ، سر بزرگتر از شکم است ، دست ها اغلب فراموش می شوند ( کشیده نمی شوند ) یا برعکس بیش از حد بلند ترسیم می گردند و چشم ها در بالاترین قسمت صورت قرار می گیرند . نویسندگان آدمک ترسیم شده از نیم رخ را با توصیف ویژگی آن بررسی می کنند . این آدمک خیلی زودتر از توانایی کودک ترسیم می شود و با زاویه ای ، به سمت چپ تمایل دارد و ویژگی های مخصوص به خود را داراست ، یعنی اگر بینی کاملاً به صورت نیم رخ است ، چشم ها به گونه ای ترسیم می شوند که گویی از روبه رو بوده اند .
پیش از این ، جایگاه نقاشی کودک مورد بحث قرار گرفته است . سولی بر ویژگی نمادین در معنای غیر تقلیدی در نقاشی کودکانه تأکید دارد و روما آن را شبیه به زبان گرافیکی می داند و بر جنبۀ داستانی آن تأکید دارد . به عقیدۀ این نویسنده ، الگوهای موجود در اطرافمان ، مثلاً کتاب های مصور یا نقاشی های کودکان دیگر ، در تکامل نقاشی کودکانه نقش اساسی ایفا می کنند . چون کودکان از یکدیگر تقلید می کنند ، یک نوع نقاشی می تواند مانند یک بیماری مسری ، در کل کلاس شیوع پیدا کند . سولی به رابطۀ میان کیفیت نقاشی ها و نتایج کلاسی کودکان اشاره می کند .
لوکه61 به مطالعات خلاصه شدۀ فوق تأکید دارد و تلفیق منسجمی را ارائه می دهد که قرن بیستم را پشت سر گذاشته و به نظریۀ کلاسیکی مشهوری تبدیل شده است و ما فصل بعدی را به این موضوع اختصاص خواهیم داد . سپس شاهد آن خواهیم بود که تفسیرهایی را که لوکه مطرح می کند ، قابل انتقاد بوده و اغلب متفاوت با تفسیر هایی هستند که پیشگامان پیش از او مطرح کرده بودند .

فصل سوم
نظریۀ لوکه

ون گوگ62 ازخود می پرسد : « نقاشی کشیدن چیست ؟ عملی است که به وسیله آن از میان دیواری آهنی و نامرئی گذرگاهی را برای خود باز کنید ، که گویی ما بین آنچه را که احس
اس می کنیم و آنچه را که می توانیم انجام دهیم قرار دارد . به نظر می رسد که این تعریف برای کودک نیز سازگار است . ببینیم لوکه این گذرگاه نا آرام و پرطاقت را چگونه توصیف می کند .
هنگامی که لوکه در سال های 1913 و 1927 کتاب های خود را می نوشت ، به آثار گذشتگان خود آشنا بود و استدلال خود را بر پایه برخی نقاشی های آنان بنا نهاد . او همچنین 1700 نقاشی دراختیار داشت که به وسیله دخترش ترسیم شده بود و بررسی آن ها موضوع اصلی کتاب ” نقاشی های یک کودک ” شد ، که در سال 1913 به چاپ رسید . دقیقا ً پس از این اثر لوکه چهار چوب ادراکی63 بدیعی را تهیه کرد که به وضوح در کتاب چاپ شده در سال 1927 آن را معرفی کرد . این نظریه مرسوم شد و تا به امروز هنوز به آن رجوع می کنند . جهت یادآوری مفاهیم و مراحل تکامل نقاشی کودکان که به وسیله نویسنده مطرح شده است ، این آثار را مبنای کار خود قرار می دهیم . در فصل های بعدی نقد، تجزیه و تحلیل های لوکه را مورد بحث و بررسی قرار خواهیم داد .
به عقیده لوکه ، « یک نقاشی ترکیبی از خطوطی است که هدف آن نشان دادن یک شئ واقعی به روی کاغذ است و اینکه در اصل ، شباهت مورد نظر به دست آمده است یا خیر . این نقاشی فیگوراتیو ( تصویری ) است چون « نقش اصلی آن نشان دادن شئ است » و نیز رئالیست است زیرا « شئ نشان داده شده را به صورت برگردان گرافیکی از کاراکتر های بصری خلاصه می کند » . برای نقاشی کشیدن، کودک بازتاب ذهنی خود را از واقعیت در نظر می گیرد که لوکه آن را الگوی درونی توصیف می کند. اختلاف ها ، تحریف ها و یا عیب هایی که هنگام مقایسۀ نقاشی کودک با واقعیت ظاهر می شوند ، تأثیرالگوی درونی را آشکار و چهار صورت واقع گرایی یعنی تصادفی ، ناموفق ، عقلانی و بصری را مشخص می کنند که در طول فرآیند پیشرفت پس از چهار مرحله به دنبال هم ایجاد می شوند . در ادامه ، به تعریف این واژگان می پردازیم که حتی امروزه ، بخشی از اصطلاحات هر روان شناس در رشد و نمو کودکان محسوب می شوند .

1. الگوی درونی

الگوی درونی « واقعیتی روانی است که در ذهن نقاش وجود دارد » . تصویرگری ذهنی است که « نا گزیر شکل تصویری بصری را به خود می گیرد … تجزیۀ شئ در حال ترسیم از میان ذهن کودک … ». بیش از هر چیز ، لوکه می خواهد با اصطلاح ” الگوی درونی ” به معنای واقعی کلمه ، این حقیقت روانی را از الگوی بیرونی تفکیک کند . او تصریح می کند که کودک همیشه الگوی درونی خود را نقاشی می کند . الزاما ً این موضوع درباره نقاشی های برگرفته شده از تخیل و ذهن و همچنین نسخه برداری از الگوی بیرونی صدق می کند . حتی زمانی که کودک به شئ واقعی یا به نقاشی خود نگاه می کند باز هم الگوی درونی خود را می کشد . الگوی درونی عمل نقاشی کشیدن را هدایت می کند و دلالت بر این دارد که کودک آن را به نقاشی های خود و دیگران نسبت می دهد . او تصویرگری شئ و هدف از نقاشی کشیدن آن را تلفیق می کند . همانند دو روی یک سکه ، هدف و تصویرگری جدایی ناپذیر هستند . لوکه به قدری به جنبه ناخواسته هدف اهمیت می دهد که اولین فصل از کتاب خود را وقف آن کرده است . او عقیده دارد که « هدف از نقاشی کشیدن شئ تنها دستاورد و بروز تصویر گری ذهنی است » .

ویژگی های اصلی الگوی درونی کدامند؟
سه ویژگی را به خاطرمی سپاریم : انتخاب ، نمونه ، ترکیب

1) انتخاب واقعیت را ساده می کند که با پیچیدگی بی حد و حصر خود نمی توان آن را به تصویر کشید . قوه بینایی و حافظه ، اجزای تشکیل دهنده شئ را که در نقاشی به تصویر در می آورند، ابتدا تکه تکه ، کنترل ، انتخاب و سپس بر اساس سلسله مراتب سازمان دهی می کنند . این اجزای تشکیل دهنده کدامند ؟ ابتدا اجزای کلی هستند که قبل از جزئیات به آن ها توجه می شود ( همانند سر و پاهای آدمک ویا نما ، پنجره ها وسقف خانه ) . اجزایی که نقاش آن ها را ضروری ، مهم ، مفید و جالب تشخیص می دهد و نظر او را جلب می کند . این اجزا می توانند بر حسب شرایط تغییر کنند . به عنوان مثال ، کودک زمانی آدمکی را با تنها یک دست می کشد که آن دست برای گرفتن چتر استفاده شده و دست دیگر بی فایده باقی مانده است ، یا زمانی گوش های آدمک را می کشد که برای آویختن گوشواره مفید باشد . هنگامی که قوه بینایی مؤثرتر می شود و حافظه رشد می یابد ، الگوهای درونی که جزئیات بیشتری دارند ، اساس نقاشی های غنی تر را تشکیل می دهند . در اینجا باید خاطر نشان کرد که اگر اجزای برگرفته از الگوی درونی ، اجزایی شناخته شده برای کودک هستند ، الزاما ً اجزایی قابل مشاهده و یا حتی اجزای موجود در طبیعت نیستند . مدت زمانی ، کودک در نقاشی خود با علاقه و دقت اجزای غیر قابل رؤیت در موضوع نقاشی را ترسیم می کند ( مانند کودکی در شکم مادر ) و یا اجزایی را می کشد که به طور عادی قابل رؤیت هستند اما از دید نقاش غیر قابل رؤیت تلقی می شوند ( مانند دومین پای سوار کار ) و می تواند عناصر انتزاعی مانند نام شی یا داستانی را با آن مرتبط سازد .

2) نمونه با ” ارتباط ارزش کلی به الگوی درونی یک شئ ” مرتبط است . الگوی درونی نه تنها تصویر یک شخص یا یک موضوع شخصی را ارائه نمی کند بلکه معرف دسته ای از موضوعات است که در آن الگوی درونی ، معادل بصری از یک ایده کلی را می سازد . کودک قبل از تصویرخود ، یک آدمک ، و قبل از تصویر خانه خود یک خانه را می کشد . می توان گفت او نمونه های اولیه از مقوله های بسیار کلی را می کشد که افکار وی را تشکیل می دهند مانند : آدم ها ، خانه ها . او با تمرین و ممارست ، به طرح کلی گرافیکی برای هر یک از نمونه های اصلی دست می یابد
. حتی زمانی که کودک تصویر خانه ای را کپی می کند ، بازهم الگوی درونی خود را می کشد و لزومی نمی بیند که دقیقا ً از الگوی بیرونی تبعیت کند . از این گذشته ، دست کم برای مدتی ، به سختی می توان تفاوت میان نقاشی ذهنی و نقاشی کپی شده را تشخیص داد زیرا به قدری به هم شبیه هستند که گویی هر دو قالبی یکسان دارند چرا که هر دو نقاشی حاصل الگوی درونی هستند .

3) ترکیب به گردآوری « خواه تمامی و خواه قسمت ها یا اجزای مختلف تصاویر منفرد در یک تصویر واحد » 64 خلاصه می شود . ای عمل در غنی تر شدن الگوی درونی کمک می کند . به عنوان مثال ، خانه نقاشی شده سقفی دارد که از یک مدل ، و پنجره ها و پرده هایی که از مدل دیگری برداشته شده اند . ویژگی ترکیب همراه با ویژگی نمونه در خصوصیت عام الگوی درونی سهم به

پیام بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *